زخـم خونینـم اگر به نشود به بـاشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست
گفتم به غمم بنشین یا از سر جان بر خیز
فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم
در آفاق گشاده است و لیکن بسته است
از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر
نادان را به از خاموشی نیست و گر این مصلحت بدانستی که نادان نبودی . |